سنگین که میشویم تامل کردن کارمان میشود.... و بهانه ها پناهه خطاهایمان ! دریغ از نگاهه پر معنا و همیشگی خدا بر روز و روزگارمان....
شیرینی لذت های پوچ ، وقتی زیره زبانمان در تلخی های روز و روزگارمان مزه کرد و خواست که بماند دیگر میشویم هیهات و آه امروزمان! که با تمامیتی که از برگشتمان حکایت دارد باز هم سر از دلمان برمیکشد و میسوزاند!
روزگاری که بر گذشته ی من تابیده رنگه هوای نفس به خود گرفته! خنده های مستانه و دلخوشی های پوچ و بودن هایی شیطانی و نگاه های وحشی و چشمی سفید! بی آب! بی رنگ!
و خدا از زبانه همه با من حرف زد و من ندیدم و مرا به خود فرا خواند و نشیندم و اجابتم کرد و باز هم نخواستم! نخواستم که ببینم! نخواستم که باشم! نخواستم که دریابم....
و همچنان مراودت بر ندای شیطان!
خوابی مرا ربوده بود و خیاله بیدار شدن از سرم نداشت! نمیدانم چرا در آن هیاهو خواستند که برگردم!
شاید به دعای مادرم اجابت شدم... شاید لقمه ای که حلال بود و ذریه ای پاک از خانواده ای دلیر و پاک که مایه ی ننگشان شده بودم.
بانوی من در خواب مرا خطاب و بازگو کردند:
که فاطمه، تو هم نامه منی.... این کار، کار تو نیست.... تا دیر نشده برگرد!
هنوز مسته آن دیدار و پریشان از آن حال و هوا به خود میلرزم....


من،
دیگر نتوانستم به خود هیچ خطایی ببینم.... نه از ترسه آن دیدار و واهمه ی بخشیده شدن!
دلتنگ شدم. سنگین شدم. مغموم و خسته!
تامل کردم بر وجودیتم و خواستم بیابم آن خوشی و آرامشی که در ورای آن دیباگری ها به دنبالش بودم...
دلم تنگ شد.
تنها دلم تنگ شد....
و فریاد زدم خدااااااااااااااااااااااااااا
و باز هم فریاد زدم خدا ؛کلمات برای گفتن دردم مرا به زبونی کشیده اند!
چگونه انتخاب کنم کلماتی را که مرا نمیفهمند و دردم را احساس نمیکنند و رنجم را ندیده اند؟
بر قلبم حاکمی اما!
از قلبم بخوان پریشانی و پشیمانی و خواری ام را ای فریاد رس بی منت!
از قلبی که زیبا نیست اما در دل این تاریکی شب به امید روشناییت نشسته!
و حال بنده ای را دارد که همراهانش او را ترک گفته اند و درد مصیبتش سخت است و در آتش حزن و اندوه می سوزد و ناتوان و خوار و پریشان حال و بینواست!
و به تو پناه آورده. بر من ببخش آنچه نبودم و باید میبودم! و رحم کن!
بر خواری من....
و فقر و تنهایی و بی کسی من! و زاری و ذلت و ترس و هراس و پریشانی من!
در حالتی که به تو پناه آورده ام و به گناه خود معترفم!
من همانم که خطا کردم.
من همانم که به خود اعتماد کردم.... که به خواهش دل تعمد کردم!
من همانم که عهد خود شکستم.
من همانم که اعتراف به نعمت و عطایت بر خود کردم و باز به گناهان رجوع نمودم!
بر من ببخش که گناهانم هیچ تو را زیان نخواهد داشت!
همانگونه که از طاعتشان بی نیازی.....


در این هنگام مرا از آنان قرار ده که به درگاهت توبه کردند و تو توبه شان پذیرفتی.
و تبری از جمیع گناهان جستند و تو همه را آمرزیدی!
که به درستی هر چه گناه ما بزرگ است؛ بخشش تو بزرگتر است!
کوله باری از نگرانی را سالهاست بر شانه هایم به دوش میکشم،
معبودا!
آنان را از من بگیر و قلبم را از عشق و محبت خود سرشار گردان،
به حق قدرتت که به هرچه خواهی شامل است !
و به حق آسان بودن نزدت، هر چه بخواهی و به هرگونه که بخواهی!
بر من عطا کن ایمان بر باد رفته ام را که فقط تو میتوانی معبود من!
همان طور که به آدم ابوالبشر شیث را عطا کردی....
و به یعقوب یوسف را!
و به ذکریا یحیی را!
و به مریم عیسی را و به داوود سلیمان را!
آرامش را تنها از تو ای آرامبخش دلها؛
از تو میخواهم....
دستم بگیر !


فکر میکردم خجالت زده ام....
از روز و روزگارم!
اما برای نشستن و گریستن برای روز و روزگارم زیاد وقتی ندارم. بعد از اون بی عفتی ها اگه بخوام بشینم و فقط حسرت بخورم و درد بکشم این لحظه هام رو از دست میدم!
این لحظه هایی که برای جبران به من عطا شده. فقط کافیه برای هر قدمی که برمیدارم یه نیت قربت الی الله حواله بدم و یک یا علی بگم!
آخه هرچی گناه ما بزرگ باشه بخشش خدا بزرگتره.
این متن رو ننوشتم تا هر بزرگواری که اون رو خوند منو تحسین و تمجید کنه! هرچند موجباته دلگرمیه دعای شما عزیزان. در واقع به اشتراک گذاشتنش تنها به این خاطر اتفاق افتاد که نگاهه پر تردیدی که احیانا از اون گذشت بدونه ممکنه چقدر بخشش خدا بی اندازه باشه!
برگردید...
جانه مادرمون زهرا برگردید...
این درگه جای ماست! مارو ناز میخرند و ناز میکشند....
تا دیر نشده برگردید!
در خانه اگر کس است... یک حرف بس است!


سلام برادره خوبم .
برکت و نگاه خدا به روز و روزگارتون ان شاالله.
گفته بودم دلم تنگه!
میدونین؟
دلتنگی های ما جوهره از بودنمون دارن.از حسرت هامون.
به خودمون هیچ وقت نمیتونیم دروغ بگیم.
همیشه سکوتم منو به وحشت مینداخت. نمیدونستم چرا! اما حالا خوب درک میکنم. در اون روزهای خنیانگر که تمامه لحظه هام تو زمحریر بی دلی و مودت و محبت خدا و اهل بیت سپری میشد رسیدنم به سکوتم منو میلرزوند! هیچ وقت تنهایی رو دوست نداشتم و لحظه های تنهاییم رو با عصیان بعدیم پر میکردم...
وا غیرتا! وا مصیبتا....
این روزها اما معنی اون سکوت و ترسی که از اون بهم وارد میشد رو خوب میفهمم. ندای درونم منو تو سکوتم فرامیخوند و من نمیخواستم بشنوم. و همیشه از این من فرار میکردم.
حالا برادره خوبم افشین آقا، بزار برات اعترافی بکنم....
این روزها نورانی ترین لحظه های زندگی من لحظه هاییه که به تماشای دنیا قناعت میکنم. این لحظه ها از تنهایی و سکوت ساخته شده اند. روی تخت دراز میکشم یا پشت میزم میشینم یا تو خیابون قدم میزنم....
با احساساتی که این روزها خیلی رقیق شده اند!
دیگه به دیروزه خسته ام فکر نمیکنم.... و فردایی هم برام وجود نداره. هیچ کس رو نمیشناسم و هیچ کس برام غریبه نیست.
این تجربه تجربه ی ساده ایه. نباید اونو خواست. تنها باید زمانی که از راه میرسند پذیراش باشی.


روزی تو دراز میکشی... مینشینی و یا قدم میزنی!
و همه چیز به راحتی به سراغت میان. دیگه نمیتونی انتخاب کنی....
هر اون چیزی که از راه میرسند نشونی از عشق دارند.
تو همین سادگی که به همراه دارن! و دلت میشکنه و گریه میکنی....
اون لحظه کاش بتونیم رو زبونمون جاری کنیم الله اکبر!
حرفهایی که زدم تنها یه تجربه ی پیش پا افتاده بود!
حالتی که هرکس میتونه اونو تجربه کنه! برای همین گفتم دلم تنگه و میخوام تنها باشم!
مثلا همین الان بییایید بدونه اینکه به چیزی فکر کنیم، به هیچ چیزی، حتی به اینکه وجود داریم، گونه مون رو به شیشه ی سرد بفشاریم تا بارشه باران رو تماشا کنیم....
نانی رو تکه کنیم
و قطعه "ز اشک محبت وضویی بگیر " اربابمون حسین گوش بدیم
یا زیره بارانه خندان قدم بزنیم...
بدون که تو این لحظه کسایی هستند که از انجام دادنه این کارها محرومند....
چرا که بیمارند، چرا که در زندانند و یا اونقدر فقیرن که نان براشون ثروتی محسوب میشه برادره خوبم.
میونه زمین و آسمون نردبونیه! سکوت در اوج این نردبونه! کلام یا نوشته هام هرچه قدر هم که قانع کننده باشند باز هم در میانه ی این نردبون هستن. باید روشون پا بزاریم بدون هیچ فشاری.
من شاید خوب براتون حرف زده باشم اما خوب حرف زدن کجا و حرفه خوب زدن کجا؟ ما فقط بلدیم خوب حرف بزنیم همیشه!
سکوت ادراک تمومه زیبایی هاست.
شما رو با یه کاسه آب و گلاب به سکوت امشبم دعوتتون میکنم.
امن و گرم....
پر از یاده خدا
شبتون بهشت