بسم الله

خدایا خودت مانند قبل که بسیاری از داستانها و روایتهایی را بر دل خوانندگان و شنوندگان نشاندی ، بر دل این خواننده بنشان .





مقدمه

پریشان و آشفته از خواب پریدی و به سوی پیامبر دویدی.

بغض ، راهِ گلویت را بسته بود ، چشمهایت به سرخی نشسته بود ، رنگ رویت پریده بود ، تمام تنت عرق کرده بود و گلویت خشک شده بود .

دست و پای کوچکت می لرزید و لبها و پلکهایت را بغضی کودکانه ، به ارتعاش وا می داشت . خودت را در آغوش پیامبر انداختی و با تمام وجود ضجّه زدی .

پیامبر ، تو را سخت به سینه فشرد و بهت زده پرسید : « چه شده دخترم ؟ »

تو فقط گریه می کردی .

پیامبر دستش را لا به لای موهای تو فرو برد ، تو را سخت تر به سینه فشرد ، با لبهایش موهایت را نوازش کرد و بوسید و گفت : « حرف بزن زینبم ! عزیز دلم ! حرف بزن ! »

تو همچنان گریه می کردی .

پیامبر موهای تو را از صورتت کنار زد ، با دستعایش اشک چشمهایت را سترد ، دودستش را قاب صورتت کرد ، بر چشمهای خیست بوسه زد و گفت : « یک کلام بگو چه شده دخترکم ! روشنای چشمم ! گرمای دلم ! »

هق هق گریه به تو امان سخن گفتن نمی داد .

پیامبر یک دستش را به روی سینه ات گذاشت تا تلاطم جانت را درون سینه فروبنشاند و دست دیگرش را زیر سرت و بعد لبهایش را گرم به روی لبهای لرزانت فشرد تا مهر از لبانت بردارد و راه سخت گفتنت را بگشاید :

-         حرف بزن میوۀ دلم ! تا جان از تن جدت رخت برنبسته حرف بزن !

قدری آرام گرفتی ، چشم های اشک آلودت را به پیامبر دوختی ، لب برچیدی و گفتی : « خواب دیدم ! خواب پریشان دیدم . دیدم که طوفان به ا شده است . »

طوفانی که دنیا را تیره و تاریک کرده است . طوفانی که مرا و همه چیز را به اینسو و آ«سو پرت می کند . طوفانی که خانه ها را ا جا میکند و کوهها را متلاشی می کند ، طوفانی که چشم به بنیان هستی دارد .

ناگهان در آن وانفسا چشم من به درختی کهنسال افتاد و دلم به سویش پرکشید . خودم را سخت به آن چسباندم تا مگر از تهاجم طوفان در امان بمانم . طوفان شدت گرفت و آن درخت را هم ریشه کن کرد و من میان زمین و آسمان معلق ماندم . به شاخه ای محکم آویختم . باد آن شاخه را هم شکست . به شاخه ای دیگر متوسل شدم . آن شاخه هم در هجوم بیرحم باد دوام نیاورد .

من ماندم و دو شاخۀ به هم متصل . دو دست را به آن دو شاخه آویختم و سخت به آن هر دو دل بستم . آن دو شاخه نیز با فاصله ای کوتاه از هم شکست و من حیران و وحشتزده و سرگردان از خواب پریدم .... »

کلام تو به اینجا که رسید ، بغض پیامبر ترکید

حالا او گریه می کرد و تو مبهوت و متحیر نگاهش می کردی .

بر دلت گذشت تعبیر این خواب مگر چیست که ...

پیامبر ، سوال نپرسیدۀ تو را در میان گریه پاسخ گفت :

-         آن درخت کهنسال ، جدّ توست عزیز دلم که به زودی تندباد اجل او را از پای در می آورد و تو ریسمان عاطفه ات را به شاخسار درخت مادرت فاطمه می بندی و پس از مادر ، دل به پدر ، آن شاخۀ دیگر خوش می کنی و پس از پدر ، دل به دوبرادر می سپاری که آن دو نیز در پی هم ، ترک این جهان می گویند و تو را با یک دنیا مصیبت و غربت ، تنها می گذارند.

 

اکنون که صدای گام های دشمن ، زمین را می لرزاند ، اکنون که چکاچک شمشیرها بر دل آسمان ، خراش می اندازد ، اکنون که شیهه اسبها ، بند دلت را پاره می کند ، اکنون که هلهله و هیاهوی سپاه ابن سعد هر لحظه به خیام حسین تو نزدیکتر می شود ، یک لحظه خواب کودکی ات را دوره می کنی و احساس می کنی که لحظۀ موعود نزدیک است و طوفان به قصد شکستن آخرین امید به تکاپو افتاده است .

از جا کنده می شوی ، سراسیمه و مضطرب خود را به خیمۀ حسین می رسانی . حسین ، در آرامشی بی نظیر پیش روی خیمه نشسته است . نه ، انگار خوابیده است ، شمشیر را بر زمین عمود کرده ، دو دست را بر قبضۀ شمشیر گره زده ، پیشانی بر دست و قبضه نهاده و نشسته به خواب رفته است .

نه فریاد و هلهله دشمن ؛ که آه سنگین تو او را از خواب می پراند و چشم های خسته اش را نگران تو می کند .

پیش از اینکه برادر به سنت همیشۀ خویش ، پیش پای تو برخیزد ، تو در مقابل او زانو می زنی ، دودست بر شانه های او می گذاری و با اضطرابی آشکار می گویی :

-         می شنوی برادر !؟ این صدای هلهلۀ دشمن است که به خیمه های ما نزدیک می شود . فرماندۀ مکارشان فریاد می زند : « ای لشکر خدا برنشینید و بشارت بهشت را دریابید ... »

حسین بازوان تو را به مهر در میان دستهایش می فشارد و با آرامشی به وسعت یک اقیانوس ، نگاه در نگاه تو می دوزد و زیر لب آنچنان که تو بشنوی زمزمه می کند :

-         پیش پای تو پیامبر آمده بود . اینجا ، به خواب من . و فرمود که زمان آن قصه فرا رسیده است . همان که تو الان داشتی خوابش را مرور می کردی ؛ و فرمود که به نزد ما می آیی . به همین زودی .

و تو لحظه ای چشم برهم می گذاری و حضور بی رحم طوفان را احساس می کنی که زیر پایت خالی می شود و اولین شکافها بر تنها شاخۀ دست آویز تو رخ می نماید و بی اختیار فریاد می کشی :

-         وای بر من

حسین ، دودستش را بر گونه های تو می گذارد ، سرت را به سینه اش می فشارد و در گوشت زمزمه می کند :

-         وای بر تو نیست خواهرم ! وای بر دشمنان توست . تو غریق دریای رحمتی . صبور باش عزیز دلم !

چه آرامشی دارد سینه برادر ، چه فتوحی می بخشد ، چه اطمینانی جاری می کند .

انگار در آیینۀ سینه اش می بینی که از ازل خدا برای تو تنهایی را رقم زده است تا تماماً به او تعلق کنی . تا دست از همه بشویی ، تا یکه شناس او بشوی .

همۀ تکیه گاههای تو باید فرو بریزد ، همۀ پیوندهای تو باید بریده شود ، همۀ دست آویزهای تو باید بشکند ، همه تعلقات تو باید گشوده شود تا فقط به او تکیه کنی ، فقط به ریسمان حضور او چنگ بزنی و این دل بی نظیرت را فقط جایگاه او کنی .

تا عهدی را که با همه کودکی ات بسته ای ، با همۀ بزرگی ات پایش بایستی :

پدر گفت : « بگو یک ! »

و تو تازه زبان باز کرده بودی و پدر به تو اعداد را می آموخت .

کودکانه و شیرین گفتی : « یک ! »

و پدر گفت : « بگو دو »

نگفنی !

پدر تکرار کرد : « بگو دو دخترم »

نگفتی !

و در پی سومین بار ، چشم های معصومت را به پدر دوختی و گفتی : « بابا ! زبانی که به یک گشوده شد ، چگونه می تواند با دو دمسازی کند؟ »

و حالا بناست تو بمانی و همان یک ! همان یکِ جاودانه و ماندگار .

بایست بر سر حرفت زینب ! که این هنوز اول عشق است .

(جرعه وصال)